تبليغاتX

خلوت گاه دل عاشقان
خلوت گاه دل عاشقان

 

 

          سارا

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:43  توسط Mr.Naseri | 

نمی دانم چرا وقتی ره زندگی هموار می گردد                          بشر تغیر حالت میدهد خونخوار می گردد

 

سلام

حال و روز خوشی ندارم ....یعنی ...کلا تعطیل

فکرم مشغول ....خودم هم مشغولم ...چرا  و به چه کاری مشغولم رو نمی دونم تا همین جا می دونم که ...فکرم مشغول ....چرا ها ...و چرا ها ...و باز هم چرا ها ...................

 

می دونین ............نه تابلو که نمی دونین ......!

 

تا حالا .فک کردین چرا ما آفریده شدیم ....؟؟ اره این وووووووووو خودم می دونم که هدف از آفرینش همو نایی که تو ..کتاب های بینش و اخلاق و معارف ....خوندیم .....و یه سری .حرفای دیگه ..منظور من یه چیزه دیگس ..

 

 

چرا بعضی ها خوبن...........!!!....و چرا .بعضی ها خوبترن..! ؟؟   اصلا خوبی وجود نداره ...!

 

چرا ما وقتی قک می کنیم ..خوشبخترین ادم رو این کره خاکی  هستیم ؟؟؟؟یه هو می بینیم ......بدبخترین شون هم نیستیم؟؟؟؟یعنی ..چیزی ما وارای بدبختیم ..!

 

تا حالا شده  به بن بست برسین ؟؟؟

نمی دونم شاید من فرق می کنم ..با همه ..!

 

چرا ادما بعضی وقتی ها فکر می کنن ...خدا دیگه تو جهی بهشون نداره؟

 

خدایی ....چرا ...وقتی ادم فکر می کنه .....همه کارا ..حل شده یه هوووووووووووووووو همه عوض میشن ..!

همه چی بر عکس میشه ..خوب میشه بد ..... بد هم که میشه بدتر ...!...!!!!  پس شاید اصلا خوبی وجود نداره
2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:54  توسط Mr.Naseri | 
چي می شد

 

چي می شد اگر بهش ميگفتي دوستش داري

چرا براي همه چيز اينقدر قيد و شرط ميگذاري؟ مگه نمي بيني که چشماش منتظر شنيدن اين

جمله از لبهاي تو است؟ مگه نمي بيني که برات هر کاري ميکنه ؟ مگه نمي بيني که خودشو

به خاطر تو به آب و آتيش ميزنه ؟  مگه وقتي اين کارها را  برات ميکرد قيد و شرط

گذاشته بود ؟

هيچ فکر کردي که اگر دوستت نداشت هيچ وقت اين کارها را نمي کرد ؟

شايدم تقصير اون است .که داره به حرف دلش گوش ميکنه...
پس چرا ساکتي ؟

هنوز هم

داري فکر ميکني که اگر بهش بگي دوستش داري برات دردسر ميشه؟ پس خيلي بيجاکردي که

با کسي دوست شدي  که ميترسي بهش بگي دوستش داري ... دفعه آخرت باشه ...

قلب

آدمها

که توپ نيست باهاش بازي ميکني. هي قلش ميدي اين و و اون ور

.يادت باشه هر کاري که

با اون ميکني يکي ديگه هم به سر تو مياره !!

نديدي اين چرخه بينهايت را که چطور

  روابط بين آدمها زنجيروار تکرار ميشه...پس منتظر روزي

 باش که چشمت به تمناي يک

 " دوستت دارم  ! "به  لبهاي ديگري خشک بشه

 

سلام ....!!(سلام کردن رو دوست دارم )

می گفت عا شقم ، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم....
او رفت و تنها ماند...
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت:عشق آسو دگيست ,خيال است...خيالی خوش
...
گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است...
گفت:خواستن و گرفتن و برای خود کردن است...
گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود
...
گفت: عشق دروغی بیش نیست...



گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی........
گفتم:عشق یک ماجراست ، ماجرایی که باید آن را بسازی
.......
گفتم:عشق درد است....
گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است
...
گفتم: عشق تضاد است...
گفتم:عشق جستجوست ، نرسیدن است...... نداشتن و بخشیدن است....
گفتم:عشق آغاز است , دیر است و سخت است....
گفتم:عشق زندگیست ولی از یه نوع دیگه
.....


به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام....!
گفتم عشق راز است....!
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود.....
هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ...!!
آهی سردی کشید..!
دیگه هیچی نگفت..!
سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت....!!

 

 

******

 

هی من می خوام درست حسابی آپ کنم ..نمیشه یعنی وقتش نیست ..!!

بهونه نمیارم .....خدایی وقتش نیست ...!!

موقعی هم که آدم از این خدا یه وقتی کش می ره اون موقع هم حسش نیست

وقتی هم که حسش باشه آدم ..................می گیره    

پس دلیل دیر آپ کردنم من موجه!

راستی جاتون خالی امتحان داشتم پنچشنبه اونم چه امتحانی (امتحان  میان ترم یه درس 4 واحدی )  1وشم ....چون فقط یه سوال بلد بودم ....!!

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 23:40  توسط Mr.Naseri | 
عنوان نداره..... عنوانشم شما بگین..!!

از تو جدا شده است ... دلم نه...... 

 از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است ....

از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ...

 از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد ....

 عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم...!

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم..!

دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ...

دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم..!!

 در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....

 همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم..!! فکرش را بکن ...

مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....

 و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....

هر یک گوشه ای..!!

تن را به خاک ...

جان را به آسمان خواهند سپرد ....

و دل را ....به فراموشی..!!

 فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...

که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام .... بیاید ....

نزدیک من بنشیند چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...

و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ...

ناگاه همه چیز سیاه شود مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....

 آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...

 تا باز با شمارش معکوس ...

به دنیای رنگها باز گردیم اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....

به خاک سرد است ....

و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....

می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...

تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....

و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....

که من اینبار خود مرگم ....

دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....

اینهمه تلخم کرده است بازهم بهت میگم دوستت دارم..!!

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 0:18  توسط Mr.Naseri | 
نامه ای برای خدا

 

 

نامه ای برای خدا

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...

باد و بارانی بود اندرون دلم ...

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

یادم آمد ...

آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد ... !

پرشدم از شوق برای نوشتن ...

دراز کشیدم روی زمین و دستی

زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !

نوشتم :

سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...

صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان ...

آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد !

خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم

و داغش می کند با سرپنجه هایش !

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آيی به پيشم !

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام

دانه های شبنم می کارد ،

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !

و برود و بگوید کسی نیاید !

معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !

مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...
((
چون می دانی :
گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،

يک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

***

تو چقدر مهربانی ...

مواظب خودت باش ... !

***

نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

که برايش چيز بنويسد !


***


باز ساعت گذشته از نيمه
خواب می چسبد به آدم
خوابی با نفس های عميق !

***

چه کسی خدا را بیشتر از من دوست دارد ... ؟

چه کسی احساس ژرفتری از احساس من ، نسبت به او دارد ؟

دستش را ببرد با لـا !!!

دستی نمی بینم ...

    

*************

هميشه دلم می خواست تو خلوت و تنهايی باهات حرف بزنم.هميشه دلم می خواست هيچ کس رو تو خلوت خودم با تو راه ندم.هميشه دلم می خواست يه گوشه دنج رو برای صحبت کردن با تو داشته باشم.هميشه دلم می خواست کسی زمزمه های عاشقانه ام رو با تو نشنوه،اما الان اومدم اينجا در سکوت فرياد بزنم!اومدم در حضور همه آدمهايی که ميان اينارو می خونن بهت بگم در برابر دريای لطف تو قطره ای بيش نيستم،اومدم بگم در مقابل همه نعمتهايی که به من عطا کردی و موفقيتهايی که نصيبم کردی و بخصوص موفقيتی که امروز نصيبم شد جز دو رکعت نماز شکر عاشقانه چيزی ندارم که پيش کش کنم که نشوندهنده عجز وحقارت من در برابر اين همه لطف باشه التماس می کنم که اينو از من بپذير.

يادش بخير چه شبهايی رو که وقتی همه خوابيده بودن دستهامو به سوی آسمون بلند می کردم و همون طور که اشک می ريختم باهات صحبت می کردم ،دردودل می کردم ،دعا می کردم،سپاسگزاری می کردم.اما اون اشکها اصلا دليل ناراحتی من نبود خودت می دونی که خيلی موقعها بوده که خوشحال بودم اما بازم اشکام سرازير می شد .اصلا دعا کردن و راز ونيازی که با اشک و اظهار عجز نباشه مزه نمی ده

 

اينجا جايي بود که مي تونستم راحت بنويسم ، از خودم ، فکرم
بنويسم از همه آن چيزهايي که که موجب شاديم بودند و يا غمگيني ام ....
اما مدتيست که حتي اينجا هم نمي توانم آنطور که مي خواهم بنويسم ، نمي شود گفت همه آن چيزهايي را که در اعماق اين ذهن خسته زسوب کرده .....اين چنذ وقت به قدري فکر کرده ام که گاهي فکر مي کنم سرم عين ديگ بخار ديگر ظرفيت ندارد و هر آن امکان تکه تکه شدنش هست ......
گاهي دلم مي خواهد مي توانستم سرم را بکنم وبکوبمش به ديوار طوري که چنان له شود که ديگر نتواند فکر کند .........
چيه ؟ !!! چون من هميشه مي گم بايد اروم باشيم و فلان و بهمان نبايد چيزي بگم ؟ ...

مي بيني من که مي گم يه وقتايي نمي شه حرفامو اينجا بنويسم .....مي خوام اينبار ديوانه باشم .....ديوانه ......گاهي مي گم چه خوبه آدم ديوانه باشه وقتي ديونه مي شي ديگه راحت مي شي ، رها از قيد بندهاي اين فکر لا مذهب که داره منو ديونه مي کنه ، به نظر تو ديوانه راه عقل رو مي ره يا دل رو ؟
فکر کنم هيچکدوم ....چرا علي الظاهر راه دل رو مي ره اما الان به نظرم نه براش عقل مهم هست و نه دل، ديوانه فقط مي ره ، به کجا ؟ مقصد معلوم نيست ، ........چه خوبه که راه خودتو بري .........
اب که از سرم گذشت بگذار بازم بگم شايد اين مغز آروم شه؟؟؟
بدتر اين هست که اين همه فکر مي کنم اما نه تنها به نتيجه نمي رسم بلکه گيچ تر و سرگردون تر هم ميشم ......
واي چه بد هست که نتوني دقيق تصميم بگيري که چکار بايد بکني .......
عجب ....ديوانه هم نمي تونم شم ......شايدم الان بگي نه همدل خودت خبر نداري الان ديوونه شدي .......اما بگذار همين الان مثل يک ديوانه راستين يک اعتراف بهت بکنم
اشتباه مي کني الان ديو ونه نشدم چرا ؟ چون هنوز هم وقتي مي خوام همين نوشته رو تايپ کنم عليرغم اينکه کمتر تابع محافظه کاريهاي ذهن هستم اما کاملا کنارش نگذاشتم...
خوشم اومد از خودم ......چرا ؟ چون صداقت ديوانه واري تو همين يه سطرهست ......

عجب ....خب نه عاقل ، نه عاشق ، نه ديوونه !!!!
تو معلوم هست چي مي گي ؟
خدايا تو مي فهمي مگه نه ؟
وقتي يکي نه عاقله ، نه عاشقه ، نه ديوانه تکليفش چي هست ......
تکليف عاقل که معلوم هست تنها بر مبناي منظق مي ره ....
عاشقان هم که از اول تاريخ تکليفشون روشن هست تنها دل .........
ديوانه هم که به هيچ رسيده ........به همان ابديت .......
من اما چه بايد بکنم ....شايد بگي بايد يه راه حد وسط رو انتخا ب کنه ، اما وقتي پيدا نمي کنه بايد چه خاکي بر سر بريزه ؟
مي گم کاش يه خاکي حداقل بود همين امشب به خدا مي ريختم رو سرم شايد يک دري به روي اين وجود خاکي حيران گشوده مي شد .......
خداياااااااااااااااااااااااااااااا
مي شنوي ........
بابا جان تسليم .......
کمک ...........
هيس ......؟؟
بازم همون صدا ......وقتي درمونده مي شم ، وقتي اين عقل و دل و ديوانگي در وجودم کلي با هم بحث مي کنن و حاصلي جز يک روح آشفته برايم نمي گذارند صدايي مي گويد
آرام باشم ......
نه ديوانه باش ، نه عاقل باش، نه عاشق ........
پس چه باشم ؟
خودت باش .........
اما من چطور مي توانم خودم باشم وقتي که اينها اينگونه وجودم را به آتش مي کشند .................
هيس.................
خودت باش ؟
گفتي چه خاکي بر سر بريزي ؟
يک خاک هست که بايد سرمه چشم کني ، يک خاک هست که بايد آويزه گوش کني ، يک خاک هست که بايد مزه مزه اش کني ، يه خاک هست که بايد ملکه ذهنت کني ، پادشها
قلبت .........يک خاک هست که بايد اسيرش باشي ......اسارتي که اوج آزادي و آزادگيست.......
بگو چه خاکي که خسته ام .....ديگر تواني ندارم .....
مي گويم عزيزکم .......
خاک توکل .....
خدا.....
خدا ...
خدا جان کمک کن توکل کنم به تو ......کمک کن متوکلت باشم ....
مي دونم اگر به تو توکل کنم کمکم مي کني تا خودم باشم ، همان اشرف مخلوقاتي که آفريدي…………

 

 

****************

 

 

اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند. فکر می کنم همه آدم ها همينطورند. به بهانه های مختلف، برای چيز های مختلف گريه می کنند اما همه اش آخر ختم می شود به همان چيزی که سال هاست توی دلت جا خشک کرده و هرچه می گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد، می شود جزيی از وجودت و خلاصه اينکه تا عمرداری اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقی ها را خيلی دوست داشتی. من هم دوست دارم... خودم را به اين راضی کرده ام که شايد گم شده ای. مثل عطر اقاقی های حياط بچه گی هايم که يک روز يک جايی ميان بازی ها و هيجان های کودکی توی دماغم پيچيدند و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
می بينی؟ دوباره اشکهايم...
ديگر حرفی نمی زنم. فقط ای کاش بدانی که چقدر دلم برايت تنگ می شود.
هر جا که هستی مراقب خودت باش، بهانه قشنگ اشک های من

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:28  توسط Mr.Naseri | 

به نام خدایی که در این نزدیکی است ،

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه.

 

 

* خدای من *

مهر دلدار تنها خرمی بخش جان من بوده است .

شبها برایم تراته ی نیکبختی می خواند و سپیده دمان بیدارم می ساخت تا

مفهوم زندگی و رازهای طبیعت را در برابرم هویدا سازد .

مهری آسمانی و سرشار بود رشک و آز را نمی شناخت و هرگز به روحم

آسیب نمی رساند . یک همدلی ژرف بود که جانم را

در نهر شادمانی شستشو می داد

و مرا سخت گرسنه ی محبتی می ساخت

که پس از سیری به جانم غنا می بخشید .

و دستی لطیف داشت که بی آن که دلم را بیازارد ،

بدان امید بخشیده و زمین زیر پایم را فردوس برین ، و زندگی ام را

رؤیایی زیبا می ساخت . بامدادان که در کشتزاران گام می زدم ،

در بیداری طبیعت ، نشان ابدیت را می دیدم و کنار دریا که می نشستم ،

خیزابه ها ترانه ی جاودانگی را به گوشم می آوردند..!!!

**********

کفش هايت را در بياور ...

اينجا سرزمين مقدّس قلب است !!!

 

 

 

روز ...

شفـافيتی است استوار

گرفتار

در لق لقه ی ميان رفتن و ماندن .

                                                اکتاويو پاز

 

******

 

من روی لب هايم يک تابلوی لبخند آويزان کرده ام

تا لب هايم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

اين طور هم من راضی ترم ... هم لب ها

 

 

******

فرقی هم می کند ؟ می گذريم با بهار..!!

Mr.Naseri

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوب ..این ..بخش مر بوط می شه به ..تشکر ...!!و شایدم معذرت خواهی ..!!

یه اقا پسری بود ...اسمش بود وحید

که تو راه اندازی ...این وبلاگ ....که مطعلق ...به یه فرد فوق العاده دوست داشتنی ..لطف کردن ..و ..از جون مایه گذاشتن (که من جای اون بودم این کا رو نمی کردم عرض می کنم چرا)

گویا ....یه سری حر فایی شده ..که ..ما روحمون هم ..خبر دار نبوده ...که بماند ..!!

او ن چرایی که گفتم عرض می کنم : چون اگه می اومدن و به من می گفتن ..که ..فلانی این مدلی ..داره پشت سرت صفحه می زاره ....بقیشو خودتون می دونین ..!!

هر چند من اصلا این کا رو نکردم ...چون تو مرامم نیست..!!

جناب آقای وحید اسفندیاری ....من ...از همین جا و از پشت ...این تریبون اعلام می کنم ...جز اون مورد خاص که گفتم ...!!از بقیه حرفایی که گفتین کا ملا بی اطلاع هستم ..!!

بازم مرسی به خاطر لطغی که ...به ..من کردی

راستی بازم معذرت می خوام ..!!

 

 

ای همیشه خوب

ماهي هميشه تشنه ام ... در زلال لطف بيكران تو

مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده ها ت ... زیر آفتاب داغ بوسه

ای زلال پاک ... جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب ... ای همیشه آشنا

هر طرف كه مي كنم ... تا همه کرانه های دور نگاه

عطر و خنده و ترانه مي كند شنا ... بازوان تو در میان

ماهي هميشه تشنه ام ... ای زلال تابناک

يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني

ماهي تو جان سپرده روي خاك

مشیری

تنها نشسته ام و هواسم نیست که دنیا با من ...

 

********

شب

کم سال تر که بودم ... از ظلمت وحشت داشتم ...

در تاريکی و بی نوری تصورات دهشتناک به سراغم می آمد ...

دوست نمی داشتم ... خوابم نمی برد ...

ترس و بيم ذهنم را فرا می گرفت ...

حــــالـا ...

از ظلمت و تاريکی وحشت ندارم ... تاريکی برايم خوف نمی آورد !

بی شک ... عادت کرده ام به تاريکی ها ...

چرا که به سهولت ، خواب چشمانم را پر می کند و من

زير چتر ِ سياهِ شبِ تاريک ، می آرامم ...

عادت به سياهی ها ... کاش ديگر بار وحشتم می آمد !!!

*********

 

اشک ، لبخند ، عشق !

اشک رازیست ، لبخند رازیست ، عشق رازیست ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود .

قصه نیستم که بگویی ،نغمه نیستم که بخوانی ،صدا نیستم که بشنوی .

یا چیزی چنان که ببینی ... یا چیزی چنان که بدانی .

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن .

درخت با جنگل سخن می گوید ،علف با صحرا ،ستاره با کهکشان .

و من با تو سخن می گویم .

نامت را به من بگو ... دستت را به من بده ...

حرفت را به من بگو ... قلبت را به من بده ...

من ریشه های تو را در یافته ام ...

با لبانت برای همه لبها سخن خواهم گفت ...

و دستهایت با دستان من آشناست ...

در خلوت روشن با تو خواهم گریست .

دستت را به من بده ... دستهای تو با من آشناست .

ای دیر یافته با تو سخن می گویم .

به سان ابر که با طوفان ... به سان علف که با صحرا ...

به سان باران که با دریا ... به سان پرنده که با بهار ...

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید .

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام ...

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست .

 

**********

 

کرگدن ها هم عاشق می شوند !

کرگدن گفت : نه امکان ندارد ،

کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند .

دم جنبانک گفت : امّا پشت تو می خارد . لای چین های پوستت پر

از حشره های ریز است . یکی باید پشت تو را بخاراند .

یکی باید حشره های تو را بردارد .

کرگدن گفت : امّا من نمی توانم با کسی دوست شوم .

پوست من خیلی کلفت است .

همه به من می گویند : پوست کلفت .

دم جنبانک گفت : امّا دوست عزیز ، دوست داشتن به

قلب مربوط می شود نه به پوست .

کرگدن گفت : ولی من که قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

دم جنبانک گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند .

کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .

دم جنبانک گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی ،

قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت ،

یک قلب نازک داری . کرگدن گفت : نه ، من قلب نازک ندارم ،

من حتما یک قلب کلفت دارم .

دم جنبانک گفت : نه ، تو حتما یک قلب نازک داری ،

چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ،

به جای اینکه لگدش کنی ،

به جای این که دهن گشاد و گنده ات را

باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی .

کرگدن گفت : خوب این یعنی چه ؟

دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ،

یک قلب نازک دارد یعنی چه ؟

یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد ،

یعنی اینکه می تواند عاشق شود .

کرگدن گفت : اینها که می گویی یعنی چه ؟

دم جنبانک گفت : یعنی .............

بگذارروی پوست کلفت قشنگت بنشینم ، بگذار!

کرگدن چیزی نگفت ، یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت ،

فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید .

امّا دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند .

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت .

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید .

امّا نمی دانست از چی خوشش می آید .

کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟

اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی

و مزاحم های کوچولوی پشتم را برداری ، دوست داشتن است ؟

دم جنبانک گفت : نه ، اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم

و تو از اینکه نیازت برطرف می شود ، احساس خوبی داری .

یعنی احساس رضایت می کنی ، امّا دوست داشتن مهمتر از این است .

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .

روزها گذشت ، هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر روز می آمد

و پشت کرگدن می نشست .

هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک

مزاحم را از لای پوستش بر می داشت و

کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که

کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند

و حشره های مزاحمش را بر می دارد ...

احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟

دم جنبانک گفت : نه ، کافی نیست .

کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس می کنم

چیزهای دیگری هم دوست دارم .

راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد ، چرخی زد و آواز خواند ،

جلوی چشمهای کرگدن .

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ، امّا سیر نشد .

کرگدن می خواست همینطور تماشا کند .

کرگدن با خودش فکر کرد ، این صحنه قشنگ ترین

صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا

و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین .

وقتی کرگدن به اینجا رسید ،

احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد .

کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ،

دم جنبانک عزیزم ، من قلبم را دیدم ،

همان قلب نازکم را که می گفتی ...

امّا قلبم از چشمم افتاد ... حالا چکار کنم ؟

دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن را دید .

آمد و روی سر او نشست و گفت :

غصّه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .

کرگدن گفت : راستی ، این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را

تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ،

قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چه ؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق می شوند .

کرگدن گفت : عاشق یعنی چه ؟

دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد .

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ،

امّا دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند .

باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد .

کرگدن فکر کرد ، اگر قلبش همینطور از چشمهایش بریزد ،

یک روز حتما قلبش تمام می شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم ،

حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عیبی دارد ،

بگذار تمام قلبم را برای او بریزم

 

 

******

 

ای عشق

ای عشق شکسته ایم مشکن ما را ...

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم ...

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

ای عشق ، پناهگاه پنداشتمت ...

ای چاه نهفته راه پنداشتمت

ای چشم سیاه ، آه ، ای چشم سیاه ...

آتش بودی ، نگاه پنداشتمت

ای عشق ، غم تو سوخت بسیار مرا ...

آویخت مسیح وار بر دار مرا

چندان که دلت خواست بیازار مرا ...

مگذار مرا ز دست ، مگذار مرا

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است ...

هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو ...

وز هستی ما خاکسترکی سپرده بر باد خوش است

ای دل به کمال عشق آراستمت ...

وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاستمت ...

امروز چنان شدی که می خواستمت !

*****

 

* لحظه های با تو بودن *

لحظه های با تو بودن ، لحظه هایی سخت دوست داشتنی اند !

پنداری در مقابل دیواری از آینه ، رقص تصویرهای

مجنون را به تماشا نشسته ای !

لحظه های با تو بودن لحظه های دست افشانی جنون و شعرند ...

آنزمان که جاری تر از خیال رودی نیست

و زلال تر از مهر سرودی ،

دل بارانی من ریشه در ژرفای صمیمیت دارد

و شعر پاکی اش بارانی است ، که بی اختیار می بارد !

دریایی که گاه می سراید : به نگاهم خوش آمدی ...

و گاه در بیداد دستانت طوفان می کند و با سکوتی فریاد میزند :

بگذار از این پس تنها تو را بسرایم !!!

 

******

من فکر می کنم ، پس هستم ... دکارت

من طغیان می کنم ، پس هستم ... کامو

در من این احساس : مهر می ورزیم ، پس هستیم ... مشیری

-------------------------------------------------------------------------

من نفس می کشم ، پس هستم !!!

چه توجیه قشنگی است ، برای بی ثباتی

و بی مرزی و بی هدفی آدم ها !!!

توجیهت به دل نشست ... ای آدم !

-------------------------------------------------------------------------

خواستم اينجا بنويسمش ... ديدم اينجا هم

جايش نيست ... بگذار بگذريم !!!

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 0:51  توسط Mr.Naseri |